تبليغاتX

سخنی از یک دوست (آرشیو مطالب) - پسر حاجی

طراحی از : رضا ح ک  

صبح وقتی موبایلم زنگ بیداری زد انگار دنیا رو سرم خراب شد، آخه چه موقع زنگ زدنه ... خلاصه به زور تخته و در و دیوار از جام بلند شدم.

یواش یواش حاضر شدم که برم سر کار. خیابونا خلوت بود رفتم 40/6 دقیقه رسیدم به ایستگاه سرویس.

سرویس 5 دقیقه به 7 می اومد. ساعت 7 شده بود ولی خبری نشد. گفتم شاید بچه ها دیر کردن خلاصه یه پنج دقیقه هم وایستادم ... بازم خبری نشد. موبایل راننده سرویس رو گرفتم 5-6 تا زنگ خورد بعد موبایلشُ جواب داد، صدای خشن و تو پری گفت :بله ... بفرمائید...  گفتم: سلام پسر حاجی ام ... حالتون چطوره، چرا نمی آئید پس.... یه مقدار صداش آروم تر شد. بعد گفت : پسر حاجی امروز جمعه اس کجا اومدی، برق از سه فازم پرید... من که دیدم خیلی اوضاع خیته گفتم حاج حسین خواستم شوخی کنم... صبح جنابعالی به خیر، خداحافظ... گوشیم رو قطع کردم و گفتم بابا تو دیگه شاهکاری... روز جمعه از مینی سیتی کوبیدی اومدی افسریه که بری سرکار ... اِ اِ اِ دیدم خیابونا خلوته ها!!!

ولی خوب حواسم نبود، خلاصه تاکسی گرفتم که بر گردم خونه، چشاتون روز بد نبینه، یه راننده تاکسی به تورم خورد از اون عتیقه ها...

اول صبحی به همه عالم و آدم فحش داد و زیرآب نظامُ زد ( با این جور آدما نباید بحث کنی) منِ خر هم اون وسط بر گشتم جلوش در اومدم و شروع کردم به دفاع از نظام و ارزشها!!!

اون می گفت و من می گفتم، بحثمون بالا گرفت وسطای اتوبان امام علی بودیم یهو زد کنار و گفت: اصلا من نمی برمت. گفتم: آقا جنبه نداری بحث نکن. گفت: آره ندارم بپر پایین ... دیدم نه بابا شوخی شوخی جدی شد... خلاصه منم کم نیاوردم و پیاده شدم که ای کاش می گفتم غلط کردم و پیاده نمی شدم، حالا مگه ساعت 7 صبح جمعه تو اتوبان ماشین وایمیسته ... از لویزان تا مینی سیتی پیاده رفتم ... تمام بدنم درد می کرد. دیگه حال هیچ کاری نداشتم  خنده دار بود که دو ساعت هر بلائی بگی سرم اومده بود.

همه جمعه ها استراحت می کنن ما جمعه صبح اول وقت راهپیمائی، آخه مرد حسابی مگه نعشه بودی که جمعه رفتی سر کار... تو دلم خودمو فحش می دادم ... با ذلت و خواری ساعت 30/9 رسیدیم خونه، مادرم از خواب بیدار شده بود. گفت: کجا بودی؟ گفتم: پیاده روی. گفت: با کیف و کت و شلوار؟؟!!!  گفتم: حفظ پرستیژ همه جا مهمه !!! بعدم رفتم سر تختم که بخوابم که مادرم گفت: پاشو قول داده بودی امروز منو ببری امام زاده داود گفتم نه طور خدا حال ندارم ... گفت: من نمی دونم تو قول دادی. گفتم : یه روز دیگه ولی مادرم اصرار کرد. مادرا را رو که می شناسین آدم و قانع می کنن. گفتم: حالا که قراره بریم  بریم امام زاده صالح ... صالح و داود نداره ... گفت: من نذر کردم برم امام زاده داود ... خلاصه روزمون تکمیل شد.

اینکه تو راه ماشیتمون خراب شد و با چه بدبختی رفتیم امام زاده داود و برگشتیم بمونه دفعه بعد می گم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن مدیر وبلاگ:

با تشکراز  تمامی دوستانی که محبت می فرمایند نظر می گذارند ... می خواستم بگم که عکس این پست متعلق به آقا صادق هستش و این باعث طبیعی شدن کار شده...

+ نگارش شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:41  توسط دوستی به نام  صادق ب  |