تبليغاتX

سخنی از یک دوست (آرشیو مطالب)

                                     

بعضی وقتها آدمها روی یک چیزهایی کلید می کنند و آنقدر ادامه می دهند تا آن چیز برای بقیه با اهمیت جلوه کند، مثلا من چند وقت پیش داشتم توی وبلاگها سرکشی می کردم که دیدم دو سه تا از این وبلاگهای محترم لوگویی در مورد یکی از بی اهمیت ترین موضوعات جهان هستی طراحی و در وبلاگ خود قرار داده اند.

آخه بابا مورچه چیه که کله پاچش چی باشه!!! هی بیاییم با این لوگو انزجار خودمان را از اسرائیل نشان بدهیم، اصلا حیف وقتی که آدم در مورد این موضوع بگذارد، این اهمیت بی مورد ما در مورد موضوع بی اهمیت اسرائیل، به نظر من بیش از اینکه اسرائیل را منزوی کند، به آن شاخ و برگ می دهد. با این چیز ها اسرائیل تضعیف که نمی شود هیچ، وقتی می بیند اهمیت دارد قوی تر هم می شود.

هم اکنون کشور های مسلمان و اسلامی در صنعت کامپیوتر و حتی برخی مواد خوراکی وابسته به اسرائیل هستند، زیرا صنعت این نوع کالا ها در دست صهیونیست ها است.

آیا بهتر نیست ما به جای اینکه به فکر ساختن لوگوی انزجار از صهیونیست باشیم به فکر راه حلی باشیم که از این وابستگی بیرون بیائیم؟

سخن آخر : امیدوارم که بشود آنچه نشد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن صادق :

با سلام .... دوستان عزیز قبل از اینکه نظرات و انتقادات بیش از این شود .... عرض می کنم که مطلب این حقیر در مورد بی اهمیت بودن اسرائیل و رژیم صهیونیستی در مورد بایکوت کردن و تحریم اجناس این رژیم بوده و در زمینه جنگ و کشتار چیزی در متن اینجانب دیده نمی شود.

                                                                                                      و من الله التوفیق 

پ ن مدیر وبلاگ:

۱-

                              

۲- من این روی این مطلب کلی حرف دارم که صادق جان حتما توی کامنتها جوابمو میده...

 

+ نگارش شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:0  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

طراحی از : رضا ح ک  

صبح وقتی موبایلم زنگ بیداری زد انگار دنیا رو سرم خراب شد، آخه چه موقع زنگ زدنه ... خلاصه به زور تخته و در و دیوار از جام بلند شدم.

یواش یواش حاضر شدم که برم سر کار. خیابونا خلوت بود رفتم 40/6 دقیقه رسیدم به ایستگاه سرویس.

سرویس 5 دقیقه به 7 می اومد. ساعت 7 شده بود ولی خبری نشد. گفتم شاید بچه ها دیر کردن خلاصه یه پنج دقیقه هم وایستادم ... بازم خبری نشد. موبایل راننده سرویس رو گرفتم 5-6 تا زنگ خورد بعد موبایلشُ جواب داد، صدای خشن و تو پری گفت :بله ... بفرمائید...  گفتم: سلام پسر حاجی ام ... حالتون چطوره، چرا نمی آئید پس.... یه مقدار صداش آروم تر شد. بعد گفت : پسر حاجی امروز جمعه اس کجا اومدی، برق از سه فازم پرید... من که دیدم خیلی اوضاع خیته گفتم حاج حسین خواستم شوخی کنم... صبح جنابعالی به خیر، خداحافظ... گوشیم رو قطع کردم و گفتم بابا تو دیگه شاهکاری... روز جمعه از مینی سیتی کوبیدی اومدی افسریه که بری سرکار ... اِ اِ اِ دیدم خیابونا خلوته ها!!!

ولی خوب حواسم نبود، خلاصه تاکسی گرفتم که بر گردم خونه، چشاتون روز بد نبینه، یه راننده تاکسی به تورم خورد از اون عتیقه ها...

اول صبحی به همه عالم و آدم فحش داد و زیرآب نظامُ زد ( با این جور آدما نباید بحث کنی) منِ خر هم اون وسط بر گشتم جلوش در اومدم و شروع کردم به دفاع از نظام و ارزشها!!!

اون می گفت و من می گفتم، بحثمون بالا گرفت وسطای اتوبان امام علی بودیم یهو زد کنار و گفت: اصلا من نمی برمت. گفتم: آقا جنبه نداری بحث نکن. گفت: آره ندارم بپر پایین ... دیدم نه بابا شوخی شوخی جدی شد... خلاصه منم کم نیاوردم و پیاده شدم که ای کاش می گفتم غلط کردم و پیاده نمی شدم، حالا مگه ساعت 7 صبح جمعه تو اتوبان ماشین وایمیسته ... از لویزان تا مینی سیتی پیاده رفتم ... تمام بدنم درد می کرد. دیگه حال هیچ کاری نداشتم  خنده دار بود که دو ساعت هر بلائی بگی سرم اومده بود.

همه جمعه ها استراحت می کنن ما جمعه صبح اول وقت راهپیمائی، آخه مرد حسابی مگه نعشه بودی که جمعه رفتی سر کار... تو دلم خودمو فحش می دادم ... با ذلت و خواری ساعت 30/9 رسیدیم خونه، مادرم از خواب بیدار شده بود. گفت: کجا بودی؟ گفتم: پیاده روی. گفت: با کیف و کت و شلوار؟؟!!!  گفتم: حفظ پرستیژ همه جا مهمه !!! بعدم رفتم سر تختم که بخوابم که مادرم گفت: پاشو قول داده بودی امروز منو ببری امام زاده داود گفتم نه طور خدا حال ندارم ... گفت: من نمی دونم تو قول دادی. گفتم : یه روز دیگه ولی مادرم اصرار کرد. مادرا را رو که می شناسین آدم و قانع می کنن. گفتم: حالا که قراره بریم  بریم امام زاده صالح ... صالح و داود نداره ... گفت: من نذر کردم برم امام زاده داود ... خلاصه روزمون تکمیل شد.

اینکه تو راه ماشیتمون خراب شد و با چه بدبختی رفتیم امام زاده داود و برگشتیم بمونه دفعه بعد می گم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن مدیر وبلاگ:

با تشکراز  تمامی دوستانی که محبت می فرمایند نظر می گذارند ... می خواستم بگم که عکس این پست متعلق به آقا صادق هستش و این باعث طبیعی شدن کار شده...

+ نگارش شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:41  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

بسمه تعالی

                             طراحی از : رضا ح ک

کعبه لرزید ...

زمین لرزید...

آسمان لرزید...

عالم لرزید...

منادی ندا داد :

" آذین بندید جهان را ، ولی الله متولد شد... علی..."

باز رسید سالروز آن شور...

شوری که این بار ما باید در حق پدرانمان داشته باشیم...

سیزدهم رجب ، روز ولادت امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد

-------------------------------------------------------------------------

 پ ن مدیر وبلاگ :

۱- از تمامی دوستانی که لطف نموده و کامنت می گذارند تشکر می نمایم.

۲- شهادت حضرت زینب (س) را به تمامی شیعیان تسلیت می گویم.

 

+ نگارش شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:51  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

امام امت

جمهوری اسلامی و ولایت فقیه محصول تفکر امام خمینی ( ره ) ناجی و مصباح هدی تمدن ایرانی - اسلامی در قرن معاصر بود...


ادامه مطلب
+ نگارش شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 18:0  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

و باز سوز فاطميه

... به‌ كجا مي‌رويد؟ چه‌ مي‌كنيد؟ هنوز پيكر پيامبر تازه‌ است؛
 
آيا مي‌گوييد كه‌ محمد مُرد و همه‌ چيز تمام‌ شد؟
 
هرگز! ... هان‌ مي‌بينم‌ كه‌ اينك‌ باز زمين‌گير شده‌ايد و دل‌ به‌ تن ‌آسايي‌ و راحت‌ طلبي‌ و دنيا خواهي‌ داده‌ايد و قصد هميشه ‌ماندن‌ در دنيا كرده‌ايد و كسي‌ را كه‌ به‌ قبض‌ و بسط‌ كار حكومت‌ سزاوارتر است، دور رانده‌ايد و با راحتي‌ و عياشي، خلوت‌ كرده‌ايد. ...
 
بدانيد اگر همه‌ شما هم‌ كافر شويد و به‌ حق‌ پشت‌ كنيد، خداوند همچنان‌ ستوده‌ است‌ و احتياجي‌ به‌ شمايان‌ ندارد.
 
و بدانيد آنچه‌ را كه‌ اينك‌ گفتم؛ گفتم، در حالي‌ كه‌ مي‌دانستم‌ هرگز ياوري‌ نخواهيد كرد.
ولي‌ آنچه‌ گفتم‌ راز دل‌ غمين‌ من‌ بود كه‌ در سينه‌ جمع‌ شده‌ و دود حزن‌ و اندوه‌ من‌ بود كه‌ در دل‌ خسته‌ام‌ متراكم‌ شده‌ و آه‌ آتش ‌افروزي‌ كه‌ از سينه‌ دردمند من‌ شعله‌ كشيده؛ تنها خواستم‌ با شما حجت‌ را تمام‌ كرده‌ باشم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت مدیر وبلاگ:
این هم یک مداحی زیبا برای فاطمیه که گذاشتمش دانلود کنید
+ نگارش شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 11:30  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

                       اصل ولایت فقیه

   

عناوین مطالب:

ولایت فقیه ومدرک آن                                                                         

معرفی اولی الامر توسط پیغمبر (ص)

ولایت فقیه ولایتی است که در آن خود مطرح نیست         

ولایت فقیه به استناد اخبار

روایت عمر بن حنظله        

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت مدیر وبلاگ:

این مطلب بخاطر بعضی شبهات در مورد ولایت فقیه نگارش شده است.        

 


ادامه مطلب
+ نگارش شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 19:0  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

بسمه تعالی

چقدر زشت می نگرند به زیباترین دین خدا

لحظه ای درنگ... لحظه ای فکر... نه

دوباره صهیونیست چنگال های آلودهء خود را برای ضربه زدن به اسلام تیز کرده...

زهی خیال باطل!

 

+ نگارش شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:0  توسط دوستی به نام  صادق ب 

لحظات سنگین می گذرد...

  ثانیه ها در وجودم رخنه کرده پس کو آن صفای ضمیرم

                                                                             خبری نیست!

                        تا کی شور حسینی بگیرم و ناله زنم.

                                            وای خدای من نکند در رختخواب غفلت بمیرم زیرا اربابم حسین(ع)

                               در صحنهء کارزار با سینه ای مملو از آه به شهادت رسید...

                                                                  کمکم کن!

 

+ نگارش شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 21:53  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

هنوز منتظرم ای منجی

سوسوی نگاهم به افق به دنبال نشانی از یوسفی است که به این انتظار معنا می بخشد.

لحظه ای درنگ در آغوش همان نگاه ... هق هق وجودم فضا را پر کرد نوایی می گفت می آید... 

منتظریم ...

+ نگارش شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 13:11  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

وقتی چشمانم را باز کردم از دیوار های سخت ابدیت گذشته بودم

و خود را در دستان یک انسان فانی می دیدم.

دستانی که گویی با من نا آشنا بود.

زمانی خودم را در آغوش زیبا ترین کلمه آفرینش حس کردم که با آن لبخند های ملیح خود

به من می گفت: دوستت دارم طفلم...

دوستت دارم مادر

+ نگارش شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:0  توسط دوستی به نام  صادق ب  |