تبليغاتX

سخنی از یک دوست (آرشیو مطالب)

(*=*=*= قرعه کار به نام من دیوانه زدند =*=*=*)

           باطلاع دوستان وبلاگ نویس میرساند، وبلاگ سخنی از یک دوست

در تاریخ 28/07/1387 ساعت ۱۷ الی ۱۹ به نقد و داوری شما عزیزان گذاشته می شود.

باشد که بتوانیم وبلاگ را پر بار تر کنیم...

(راستی این وبلاگ آدرس جدید هم داره ها... اینجا آرشیوه...)

 

آدرس :

 یوسف اباد – پارک شفق – فرهنگسرای دانشجو – سرای کتاب

 واقع در خیابان سید جمال الدین اسد آبادی – خیابان 21 

 

 در صورت امکان ، سایر دوستان وبلاگ نویس را نیز مطلع فرمائید

+ نگارش شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 0:0  توسط دوستی به نام  رضا ح ک   | 

                                     

بعضی وقتها آدمها روی یک چیزهایی کلید می کنند و آنقدر ادامه می دهند تا آن چیز برای بقیه با اهمیت جلوه کند، مثلا من چند وقت پیش داشتم توی وبلاگها سرکشی می کردم که دیدم دو سه تا از این وبلاگهای محترم لوگویی در مورد یکی از بی اهمیت ترین موضوعات جهان هستی طراحی و در وبلاگ خود قرار داده اند.

آخه بابا مورچه چیه که کله پاچش چی باشه!!! هی بیاییم با این لوگو انزجار خودمان را از اسرائیل نشان بدهیم، اصلا حیف وقتی که آدم در مورد این موضوع بگذارد، این اهمیت بی مورد ما در مورد موضوع بی اهمیت اسرائیل، به نظر من بیش از اینکه اسرائیل را منزوی کند، به آن شاخ و برگ می دهد. با این چیز ها اسرائیل تضعیف که نمی شود هیچ، وقتی می بیند اهمیت دارد قوی تر هم می شود.

هم اکنون کشور های مسلمان و اسلامی در صنعت کامپیوتر و حتی برخی مواد خوراکی وابسته به اسرائیل هستند، زیرا صنعت این نوع کالا ها در دست صهیونیست ها است.

آیا بهتر نیست ما به جای اینکه به فکر ساختن لوگوی انزجار از صهیونیست باشیم به فکر راه حلی باشیم که از این وابستگی بیرون بیائیم؟

سخن آخر : امیدوارم که بشود آنچه نشد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن صادق :

با سلام .... دوستان عزیز قبل از اینکه نظرات و انتقادات بیش از این شود .... عرض می کنم که مطلب این حقیر در مورد بی اهمیت بودن اسرائیل و رژیم صهیونیستی در مورد بایکوت کردن و تحریم اجناس این رژیم بوده و در زمینه جنگ و کشتار چیزی در متن اینجانب دیده نمی شود.

                                                                                                      و من الله التوفیق 

پ ن مدیر وبلاگ:

۱-

                              

۲- من این روی این مطلب کلی حرف دارم که صادق جان حتما توی کامنتها جوابمو میده...

 

+ نگارش شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 0:0  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

دیوانه تر از عالم و آدم هستیم

ماتم زده ای همچو محرم هستیم

نه گندمی و نه یار گندم گونی

ما هم دلمان خوش است آدم هستیم

 طراحی از : رضا ح ک                               


فلسفه ازدواج

شهید استاد مطهری در مورد نقش تربیتی ازدواج می فرماید:

" ... یک "پختگی" هست که این پختگی جز در پرتو ازدواج و تشکیل خانواده پیدا نمی شود، در مدرسه پیدا نمی شود، در جهاد نفس پیدا نمی شود، در نماز شب پیدا نمی شود، با ارادت به نیکان هم پیدا نمی شود؛ اینرا فقط در همین جا باید به دست آورد... "

 (تعلیم و تربیت در اسلام ، انتشارات صدرا ، ص 251 )

                                        همسر ، نشانه حکمت خداوند و مایه آرامش انسان

خداوند متعال که خالق انسان است، ازدواج را سبب مودت و رحمت و آسایش انسان معرفی می کند:

" من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون " (سوره روم ، آیه 21 )

این آرامش، یک آرامش معمولی نیست، بلکه علاوه بر آن، شامل ثبات فکری و روحی و احساس ارزشمند بودن و احساس شخصیت کردن و آبرو و حیثیت بیشتر پیدا نمودن و ... نیز می شود.

ازدواج، بالا برنده اعمال انسان

برای درک این موضوع فقط به همین حدیث زیبا از امام صاق (ع) اکتفا می کنم که :

دو رکعت نماز که انسان متاهل بخواند، افضل و بالاتر است از هفتاد رکعت نماز که انسان مجرد و عزب بخواند.

 

 این نکته هم نباید از یادمان برود که محبوبتربن کانون نزد خداوند، خانواده است و بدانیم که ازدواج مدال افتخاری بر سینه ی ماست.

زمان ازدواج

برادر و خواهر عزیزم! زمان مناسب ازدواج هنگامی است که انسان به بلوغ جنسی و بلوغ عقلی رسیده باشد و این زمان در پسران حدود 19 و در دختران حدود 16 سال می باشد. ( اِ ... اِ ... بابا من که سن مشخص نکردم این حرف از آقای مظاهریه ... )

ایمان به خدا

چرا خودت را فریب می دهی؟ چرا بر روی این خواسته ی مقدس و فطری و غریزی، سر پوش می گذاری؟ چرا بهانه می آوری؟ چرا روح استقلال طلبی ات را سر کوب می کنی؟

آیا می ترسی؟ از فقر ؟ از تشریفات؟ از گرانی؟ از مسئولیت زندگی؟ از بچه دار شدن؟ می ترسی نتوانی خرجشان را در آوری؟ می ترسی نتوانی دَرسَت را بخوانی؟ می ترسی نتوانی خانواده ات را اداره کنی؟ ....

نترس عزیزم! خدا با توست... به او توکل کن..

مگر خدا را توانا و بخشنده و یاور نمی دانی؟

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن مدیر وبلاگ:

حرفی از تهِ دل : " به نظر من هر کس به خاطر مشکلات فوق و یا امثال آن، ازدواج نکند، به بخشندگی و یاری خداوند هیچ اعتقادی ندارد و یا شاید هم خداوند را قبول ندارد!!!" 

                                  راستی یه چیزی عکس این پست خودم هستم.

روز یک شنبه:

شهادت امام موسی کاظم (ع) را به تمام شیعیان تسلیت می گویم.

روز سه شنبه:

       از غار حرا ندایی به گوش رسید: " اقرا بسم ربک الذی خلق ..."

                                     آری محمد (ص) آخرین فرستاده خداوند به پیامبری مبعوث شد....

                      

                          Design by: reza h k

+ نگارش شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:0  توسط دوستی به نام  رضا ح ک   | 

طراحی از : رضا ح ک  

صبح وقتی موبایلم زنگ بیداری زد انگار دنیا رو سرم خراب شد، آخه چه موقع زنگ زدنه ... خلاصه به زور تخته و در و دیوار از جام بلند شدم.

یواش یواش حاضر شدم که برم سر کار. خیابونا خلوت بود رفتم 40/6 دقیقه رسیدم به ایستگاه سرویس.

سرویس 5 دقیقه به 7 می اومد. ساعت 7 شده بود ولی خبری نشد. گفتم شاید بچه ها دیر کردن خلاصه یه پنج دقیقه هم وایستادم ... بازم خبری نشد. موبایل راننده سرویس رو گرفتم 5-6 تا زنگ خورد بعد موبایلشُ جواب داد، صدای خشن و تو پری گفت :بله ... بفرمائید...  گفتم: سلام پسر حاجی ام ... حالتون چطوره، چرا نمی آئید پس.... یه مقدار صداش آروم تر شد. بعد گفت : پسر حاجی امروز جمعه اس کجا اومدی، برق از سه فازم پرید... من که دیدم خیلی اوضاع خیته گفتم حاج حسین خواستم شوخی کنم... صبح جنابعالی به خیر، خداحافظ... گوشیم رو قطع کردم و گفتم بابا تو دیگه شاهکاری... روز جمعه از مینی سیتی کوبیدی اومدی افسریه که بری سرکار ... اِ اِ اِ دیدم خیابونا خلوته ها!!!

ولی خوب حواسم نبود، خلاصه تاکسی گرفتم که بر گردم خونه، چشاتون روز بد نبینه، یه راننده تاکسی به تورم خورد از اون عتیقه ها...

اول صبحی به همه عالم و آدم فحش داد و زیرآب نظامُ زد ( با این جور آدما نباید بحث کنی) منِ خر هم اون وسط بر گشتم جلوش در اومدم و شروع کردم به دفاع از نظام و ارزشها!!!

اون می گفت و من می گفتم، بحثمون بالا گرفت وسطای اتوبان امام علی بودیم یهو زد کنار و گفت: اصلا من نمی برمت. گفتم: آقا جنبه نداری بحث نکن. گفت: آره ندارم بپر پایین ... دیدم نه بابا شوخی شوخی جدی شد... خلاصه منم کم نیاوردم و پیاده شدم که ای کاش می گفتم غلط کردم و پیاده نمی شدم، حالا مگه ساعت 7 صبح جمعه تو اتوبان ماشین وایمیسته ... از لویزان تا مینی سیتی پیاده رفتم ... تمام بدنم درد می کرد. دیگه حال هیچ کاری نداشتم  خنده دار بود که دو ساعت هر بلائی بگی سرم اومده بود.

همه جمعه ها استراحت می کنن ما جمعه صبح اول وقت راهپیمائی، آخه مرد حسابی مگه نعشه بودی که جمعه رفتی سر کار... تو دلم خودمو فحش می دادم ... با ذلت و خواری ساعت 30/9 رسیدیم خونه، مادرم از خواب بیدار شده بود. گفت: کجا بودی؟ گفتم: پیاده روی. گفت: با کیف و کت و شلوار؟؟!!!  گفتم: حفظ پرستیژ همه جا مهمه !!! بعدم رفتم سر تختم که بخوابم که مادرم گفت: پاشو قول داده بودی امروز منو ببری امام زاده داود گفتم نه طور خدا حال ندارم ... گفت: من نمی دونم تو قول دادی. گفتم : یه روز دیگه ولی مادرم اصرار کرد. مادرا را رو که می شناسین آدم و قانع می کنن. گفتم: حالا که قراره بریم  بریم امام زاده صالح ... صالح و داود نداره ... گفت: من نذر کردم برم امام زاده داود ... خلاصه روزمون تکمیل شد.

اینکه تو راه ماشیتمون خراب شد و با چه بدبختی رفتیم امام زاده داود و برگشتیم بمونه دفعه بعد می گم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن مدیر وبلاگ:

با تشکراز  تمامی دوستانی که محبت می فرمایند نظر می گذارند ... می خواستم بگم که عکس این پست متعلق به آقا صادق هستش و این باعث طبیعی شدن کار شده...

+ نگارش شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:41  توسط دوستی به نام  صادق ب  | 

بسمه تعالی

                             طراحی از : رضا ح ک

کعبه لرزید ...

زمین لرزید...

آسمان لرزید...

عالم لرزید...

منادی ندا داد :

" آذین بندید جهان را ، ولی الله متولد شد... علی..."

باز رسید سالروز آن شور...

شوری که این بار ما باید در حق پدرانمان داشته باشیم...

سیزدهم رجب ، روز ولادت امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد

-------------------------------------------------------------------------

 پ ن مدیر وبلاگ :

۱- از تمامی دوستانی که لطف نموده و کامنت می گذارند تشکر می نمایم.

۲- شهادت حضرت زینب (س) را به تمامی شیعیان تسلیت می گویم.

 

+ نگارش شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:51  توسط دوستی به نام  صادق ب  |